در دیوانگی به سَر میبردم

همیشه وقتی یه مدت میگذره و با آدمایی روبه رو میشم که چند وقته ندیدمشون و حالا اتفاقی باز دیدمشون ارتباط برقرار کردن باهاشون خیلی برام سخت میشه! حتی همین روبوسی و احوال پرسی ساده رو هم جونم بالا میاد تا انجام بدم 

وحالا بعداز مدتی برگشتم و دارم جون میکنم که چطور بگم سلام!؟

چطور بگم من اومدم!؟

و چطور باهاتون احوال پرسی کنم؟!

 راستش حالم خوب نبود و دیوانگی هم همچنان ادامه داشت و روز به روز دیوانه تر میشدم...

راستش مدتی نبودم  چون  شدیدا دچار دل زدگی از اینجا شده بودم 

امروز یادم افتاد که چقدر  دلم برای خونه م همون خونه ای که کلی همسایه ی مهربون دیوار به دیوارمه 

همون خونه که کلی کاکتوس توی پنجره اش،چیدم 

یادم افتاد چقدر دلم تنگ شده واسه خونه ی کوچیکم

چقدر تنگ شده دلم برای همسایه های مهربانم 

و الحق و الانصاف هیچکجا خونه ی خود آدم نمیشه!!

دلم برای همسایه های شیرین زبانم تنگ شده 

برای آرام 

برای آبان جانم 

برای پری جانم 

برای یوشای مهربانم 

برای رابیتک کوچک 

برای  آنه شرلی 

برای غزاله ی شیرین زبانم

برای لیمو 
برای لیموی ترش
برای زمرد

برای ماهی 

برای خرمالوی شیرینم 

برای اندرومدرا

برای بهاری از تبار من 

برای همسایه ی مهندس مان محمود بنائی

برای توکان جانم

و برای همه....

میخوام این جان کندن و سختی رو کنار بزارم و با تک تک تون احوال پرسی کنم 

راستی حالتون چطوره؟

۱۷ نظر ۸ موافق ۰ مخالف

بخدا از من دیوانه تو دیوانه تری:| (1)


عررربده میکشه این چه وضعشه صدبارگفتم نمیخواد شماها عسل بخرید اینا ناخالصی داره اصلا شیرین نیست

😑رفتم دیدم داره نون و کره و گردو رو با موم اپیلاسیون به جای عسل میخوره 

ینی واقعا روی ظرفشو نخوندی؟

خنگه ها ولی خیلی دوسش دارم :|

۱۵ نظر ۹ موافق ۱ مخالف

راستی شماهم گاهی اوقات دیوونه میشید؟


یه پروسه  از زندگی هست که  نمیدونم اسمشو چی بزارم!

طولانی نیست. موقته اما وحشتناکه!

اگه بخوام به چیز خاصی تشبیه ش کنم میتونم بگم شبیه دوران بلوغه!

البته نمیدونم دوران بلوغ همه ی آدما شبیه به همه یا نه؟!

نمیدونی باخودت چند چندی

بی حوصگلی،افسردگی،عصبانیت،

و حالا اگه بخوام  از حال و روز خودم بگم، باید بگم که در سن  بیست سالگی بازم دارم دوران بلوغ رو تجربه میکنم!

اینقدر حال بهم زن شدم که نه دیگران میتونن منو تحمل کنن و نه من میتونم اونارو تحمل کنم.

اونقدر غیرقابل تحمل شدم که همه حاضرن چند روزی و یا حتی بیشتر از چند روز از جلوی چشم شون گم شم تا یه نفس راحت بکشن...

درک نمیکنم رفتارامو توجیه نمیکنم، رفتارای دیگرانم توجیه نمیکنم حتما اونا با من مشکل دارن شایدم من واقعا مشکل دارم!

حتی  توضیح شرح حال این روزامم  برام سخته انگاری توی ذهنم یه جارو برقی روشنه  و تا میخوام چیزی بنویسم با تموم قدرت واژه هارو میبلعه!


اون تنفر 99درصدی رو یادتونه؟

هنوزم ادامه داره و حقیقتا دست خودم نیست

 


اهل نالیدن نیستم اما این روزا چرا تموم نمیشه؟!


+دوری دوستی نمیاره اما فاصله میاره!این دیالوگ یه فیلم  "جرعت نکردم اینو به خودش بگم"


+حرفاتون خیلی درد داره 

"حرف شما نه ها...."


+چند روزی بود اصلا حوصله ی اینجارو نداشتم و از اونجایی که خیلی آدم بی جنبه ای هستم ترسیدم که بیام و اذیت بشم باز خل بشم و بزنم اینجارو پاک کنم، وقتیم اومدم کلی ستاره روشن شده بود:) میخونمتون اما حتی روحیه خوبی واسه کامنت گذاشتنم ندارم

کامنت گذاشتن روحیه میخواد؟

بله برای من انجام هر کاری روحیه میخوام که در حال حاضر ندارم:)



+من اینجا رو یک دنیای دیگه فرض کردم بیان برای من یه عالم دیگه اس میشه اینجا آدم باشید و این عالم رو به کامم تلخ نکنید؟! نمیدونم کدومتونین ولی قطعا به پیام های ناشناس بی ادبانه ات هیچ جوابی نمیدم چون شخصیتت خیلی پایین تر از این حرفاست که وقت بزارم جواب توهین هاتو بدم:)

۶ نظر ۵ موافق ۰ مخالف

اخه چرا این عنوان اینقدر آزار دهنده اس ؟

از خواب بیدار شدم  در آیینه به خودم نگاهی انداختم به همان دخترکی که هربار با دیدنش کلی قربان صدقه ی موهای خرمایی اش میرفتی فدای قد بالایش میشدی ،همان که روزی هزارن باز چشمهای عسلی اش را میبوسیدی، با دستانت صورت کوچکش را قاپ میکردی قربان صدقه چشمهایش میرفتی...
شش سالی میشود که دیگر نیستی ، نیستی تابا نگاه هایت ، با آن صورت مهربان  و چشمهای همیشه خندانت توی دلم کیلوکیلو قند آب کنند...
شش سالی میشود که دیگر نیستی ، نیستی تاکه دل خوش کنم به بودنت...
نیستی و دیگر کسی نیست که قربان صدقه ام برود ، ناز کنم و خریدار  نازهایم باشد
آخر هیچکس نمیتواند به اندازه ی یک پدر خریدار نازهای دخترکش باشد  و هیچ دختری هم نمیتواند جز پدر برای کسی ناز کند...
شش سالی میشود که نیستی ، سال اول نبودت را هیچوقت فراموش نمیکنم میدانی آدمها وقتی عزیز هایشان را از دست میدهند وقتی غم   عزیز ترینشان   غباری بر دلشان می اندازد تا مدتهای زیاد نبودش را باور نمیکنند رفته رفته که میگذرد و جای خالی اش را حس میکنند غم نبودشان پر رنگ میشود یک سال میگذرد ، دوسال ، سه سال هی میگذرد و هی میگذرد  و غم نبودشان از روز اول هم سنگین تر می شود
حالا من شش سال است که سنگینی نبودنت بر روی دلم مانند زخمی ست که بر رویش نمک بپاشند...
هر سال  در همین روز  بهترین لباسم را میپوشم  از همان هایی که دوست داشتی...از همان های که وقتی به تن میکردم کلی قربانم میرفتی و برایم اسپند دود میکردی...
سرم را بروی پای ( میم ) میگذارم و برایم از 20 و اندی سال پیش میگوید ، از همان روزی که به تشخیص اشتباه سونوگرافی  من پسربودم و تو ساعتها با ذوق برایم هواپیما و ماشین اسباب بازی های چوبی از همانهایی که تمام پسر بچه ها عاشقش میشوند  در همان کارگاه نجاری کوچکت ساختی...
در آستانه ی چهار سالگی بود که فهمیدم چقدر دوست داشتی که پسر دار شوی، و حالا نمیدانم از روی تقدیر بود یا که قسمت نشد که صاحب آنهمه اسباب بازی های پسرانه ،پسرت باشد .
از همان چهارسالگی که این را فهمیدم تصمیم گرفتم پسرت باشم ،همان سال که به پریان رفتیم تمام عروسکهایم را به دختر های فامیل بخشیدم ، خاله بازی و لی لی را بیخیال شدم  وبا پس اندازم دو چرخه  ای خریدم و همبازی پسرک های کوچه مان شدم
اسباب بازی های خاک گرفته ای که برای پسرک به دنیا نیامده ات ساخته بودی را از کارگاه نجاری ات برداشتم ، با هواپیما بازی میکردم و با ماشین های اسباب بازی مسابقه میدادم .
پسرت شدم ، پسرت شدم که غم نبود پسر به دنیا نیامده ات را نخوری ، پسرت شدم تا آنجا که پز مرا به فامیل میدادی  و میگفتی :( کاکتوسک خودش یک پا مرد است افتخار میکنم به داشتنش)
پسرت شدم تا که به قول خودت در روزهای آخر عمری ات زنگوله ی پای تابوتت باشم
همین برای من بس بود همینکه تو دیگر نبود یک پسر را در زندگی ات کم ندانی... همین که با غرور اسم مرا به زبان می آوردی و به بودنم افتخار میکردی همینکه دو گوش بودم برای شنیدن راز هایت و مرحم بودم برای زخم هایت برایم بس بود.
امروز هم به رسم عادت شش ساله مان به دیدنت می آیم با 62 شاخه رز از همان رز های رنگی که عاشقاشان بودی
صورت زیبایت را میبوسم و دست مریزاد میگویم به سنگ تراشی که صورت زیبایت را  اینقدر ماهرانه روی سنگ هک کرده







دریافت

۹ موافق ۰ مخالف

تنفر 99 درصدی


چند وقت پیش یک عکس نوشته دیدم که نوشته بود از  99%  آدمهای اطرافم متنفرم!

باخودم گفتم خب یعنی چی!

مگه میشه یک نفر از 99% آدمهای زندگیش متنفر بشه!

یعنی اون آدم به چه درجه ای از کینه و نفرت رسیده که تا این حد از همه متنفر شده!

درک نمیکردم این موضوع رو!

تا اینکه امروز چشم باز کردم و یه دختر توآینه دیدم...

یه دختر شبیه من...

همون دختری که همیشه باهاش حرف میزنم، تو چشماش که نگاه کردم یک موج عظیم از تنفر دیدم،تنفر از آدما،و دقیقا  همون لحظه بود که فهمیدم یه آدم تو زندگیش میتونه چقدر از کینه و نفرت پُر بشه که از 99%درصد آدمای اطرافش متنفر بشه!

همون لحظه بود که فهمیدم آدما با ما چیکار میکنن که باعث این حجم از تنفر میشن...

شماها تاحالا از 99%‌ درصد آدمهای اطرافتون متنفر شدید!؟

میدونید چه حسی داره؟!

یه حسی شبیه خورد شدن

و یه حسی مثل این که یکی تموم روح و وجودتو سوهان بکشه...

حالا این 99%درصد تبدیل شدن به سوهان روح من. 




+دیگه عُقَم گرفته از این همه مسخره کردن،دلم میخواد بالا بیارم تموم این تنفر و کینه رو تو چشمای آدم نگاه میکنن بدترین حرفارو میزنن با به کار بردن بدترین ادبیات ، تهش میگن شوخی کردم 



+از آدمایی که اهداف و آرزوهاتو مسخره میکنن دوری کن صدبار گفتم دوری کن این دندون لق رو بکش بندازش دور


 +بعضیاتون یه چیزایی مینویسید داخل وبتون همش حس میکنم به من و امسال من تیکه میندازید خیلی بهم برمیخوره

۱۱ نظر ۴ موافق ۰ مخالف

غلط کردم :|


ذکر این روزها:

"ایشالا از ترم دیگه هیچ درسیُ نمیذارم واسه شب امتحان"

😑😐

۱۰ نظر ۴ موافق ۰ مخالف

دوسالگی


الان که دارم اینو واست مینویسم الان که دارم از تو مینویسم نمیدونم چیکار میکنی،شاید خوابیدی و شایدم داری درس میخونی برای امتحان فردا، 

این روزا فاصله مون اینقدر زیادشده که حتی خودمونم هیچ راه حلی واسه نزدیک شدن نداریم سرد شدیم، ولی میدونی بازم همو میفهمیم این چیزیه که من میخوام ،اینکه یه رفیق باشه که وقتی بهش رسیدم وقتی پرسید خوبی بتونم بگم نه بگم داغونم بتونم بغضمو بریزم تو صدام و حتی از هزاران کیلومتر فاصله واست از چرتو پرتایی که توی مغزم پرسه میزنه بگم...بگم تو هی قربون صدقم بری آروم بشم، هیچی به اندازه تو نمیتونه آرومم کنه...

همیشه گفتم که ای کاش تکنولوژی اونقدر پیشرفت میکرد که میتونستم از تو صفه مانیتور درت بیارم و محکم بغلت کنم مثل حالا که خیلی احتیاج دارم بغلت کنم و بگم یادته دوسال پیش همچین روزی باهات آشنا شدم یادته اون سال ماه رمضونا تا سحر چقد میخندیدم اصلا فکرشو میکردی دوسال از اون سال بگذره؟ فکرشو میکردی از بین اون همه رفیق از بین اون همه منو تو یکی بشیم؟

خلاصه  اینکه باید یه رفیق باشه که نفهمی باهاش وقت چجوری میگذره، همیشه حرفی واسه گفتن باشه و هیچوقت حرفا تمومی نداشته باشه،باید یه رفیق باشه که با بقیه برات فرق داشته باشه که یک تار موی گندیده شو با هیچکدومشون عوض نکنی از همون رفقایی که اسمش توگوشیت خواهر سیوه با کلی قلب از همون خواهرایی که هراتفاقی برات میفته یا هرکاری میخوای بکنی اول به اون بگی تو از همونایی از همونا که من یک تار موتو به هیچکس نمیدم،

هیچوقت با فکر کردن بهت دلم نلرزید دل بزرگی داری هربار که از کثافت کاریا و گند کاریام بهت گفتم ترسیدم که ازم متنفر بشی اما نشدی بی قضاوت گوش کردی سکوت کردی و شنیدی..

میشه؟میشه همیشه شنونده ی بی قضاوت حرفام باشی؟ 

میشه باشی؟

گاهی وقتا دلم میگیره از اینکه هزاران کیلومتر فاصله بینمونه از اینکه ما باید پیش هم باشیم و نیستیم...

دلم میخواست تویه شهر باشیم  ،  دلم میخواست تو شهر تو باشم اون عصرایی که دلم میگیره بیام خونه ت حاضر بشی و باهم بریم کل شهرو ، کل سنگ فرش خیابونا رو قدم بزنیم...

دلم میخواست برات کلی کاکتوس بگیرم وبیارم بچینم توی اتاقت.

دلم میخواست تو اون عصرهای بارونی بریم زیر بارون برقصیم 

دلم میخواست سرمو بزارم روی پات و برام با صدای قشنگت کتاب بخونی:)

دلم میخواست تولدت پیشت بودم و دو نفری توی یه کافه ی دنج آروم که پاتوق همیشگی مون باشه واست تولد بگیرم....

یا مثلا روزایی که میگی حوصله ت سر رفته دلم میخواست بگم حاضر باش چند دقیقه دیگه  در خونه تونم...  

دلم میخواست فردا که دوسالگیمونه این هزاران کیلومتر فاصله ی لعنتی رو طی کنم و حتی اگه شده برای چند ثانیه کوتاه ببینمت...

مثلا هروقت شیطنتی میکنم جای خاالی تورو حس میکنم مثل وقتایی که ماشینو  کش میرم و تا شب تو خیابونا پرسه میزنم خلاف میرم وقتایی که با سرخوشی چراغ قرمزا رو رد میکنم دلم میخواست تو باشی و قهقه مون بره تا آسمون. مسخره اس نه؟ اینکه حتی موقع رد کردن چراغ قرمز سرعت زیاد رفتن و جریمه شدنام به تو فکر کنم مسخره اس نه؟  مسخره اس اما من توی تمام لحظات به فکرتم وقتایی که با (نون) (میم)  میرم خرید ، قهوه خونه رفتنامون ، یواشکی سیگار کشیدنا ، مهمونیای شبونه یا وقتایی که میریم پارک و با شیلنگ آبیاری هم دیگه رو خیس میکنیم و بعدش پارک بان با یه چوب بزرگ دنبالمون میکنه و فرار میکنیم  ،  و تموم شبایی که تا صبح تو سر کله هم میزنیم جای خالی تورو حس میکنم  توی تک تک  لحظاتم اینکه همش به این فکر میکنم اگه تو بودی خوش میگذشت :)

جای خالی تورو توی عکسایی که با (نون)(میم) (پ)  میندازم حس میکنم 

اینارو میدونی چرا میگم؟چون همیشه فکر میکنی من با بودن دوستای دیگه تورو فراموش میکنم همیشه فکر میکنی سرم با اونا گرمه و فراموشت کردم.


این فاصله نباید باشه بین منوتو از بینش میبرم چون خودم باعثش شدم...

امشب فقط  میخوام از هرچیزی که میاد توی ذهنم بگم 

از این بگم که بعضی وقتا از حسودی میخوام دق کنم وقتایی که بقیه دوستات دور برت هستن بعضی وقتا دلم میخواد (آ)  (شین) خفه کنم این خودخواهیه اما تو  باید منوبیشتر از اونا دوست داشته باشی :(


چون من بیشتر از همه دوست دارم:)


+دوسالگیمون مبارک

۲ نظر ۲ موافق ۰ مخالف

این قسمت(وی از درس نخواندن خود مثل سگ پشیمان میباشد) :|

دیدین وقتی طول ترم  درس میخونی و مرور میکنی شب امتحان چقدر راحتی؟!

منم ندیدم :| 

۱۱ نظر ۹ موافق ۰ مخالف

خاطراتی که به موقع می آیند....


مدت زیادی بود که خاطرات رو گذاشته بودم توی یک صندوقچه و درش رو قفل کردم و کلیدش رو با تموم قدرتم پرت کردم توی تاریک ترین و پَرت ترین گوشه مغزم.... و صندوقچه رو گذاشتم ته ته انباری قلبم لابه لای کلی کینه بغض و نفرت که هیچوقت نشه پیداش کرد...

اما امروزکه داشتم این مغز فندقی و کوچیک رو میگشتم واسه پیدا کردن یک نشونه که حالمو خوب کنه اتفاقی کلید صندوقچه رو پیدا کردم...

اولش باخودم گفتم نه کاکتوسک تو حق نداری غرق در گذشته بشی اما یه صدایی  در گوشم میگفت لعنتی به حرفش گوش نکن کلیدو بردار...

رفتم و صندوقچه رو از لابلای کلی تار عنکبوت و کلی گرد غبار و بوی حرص وبغض به سختی پیدا کردم...

از بچگی عادت داشتم کلی ازت یادگاری جمع کنم هرچیزی که تورو یادم بندازه به عنوان یادگاری برمیداشتم پوست شکلاتایی که یواشکی باهم میخوردیم تو قند داشتی و من دندونام بخاطر خوردن شیرینی سیاه شده بوداگه مادرجون بویی میبرد که شکلات میخوریم روزگارمونو سیاه میکرد،پوست پسته هایی که هر روز عصر توی پارک میخوردیم رو نگهداشتم ، نخودلوبیاهایی که کلاس اول دبستان باهاشون بهم ریاضی یاد دادی رو نگهداشتم تموم عیدی هایی که بهم میدادی رو همونجوری نگه میداشتم هیچوقت دلم نمیومد خرجشون کنم ،حس میکردم ممکنه یک روز نباشی و این یادگاریای لعنتی تنهاییمو توی نبودت پر کنه، اما میدونی هیچی جای تورو پر نمیکنه...

اون حلقه های گل ....اون گوشواره های دست ساز اخرین خودکاری که یکهفته قبل از رفتنت بهم دادی حتی شیشه ی عطرت ،دفتر اشعارت،  هیچکدوم نمیتونه جای تورو برام پر کنه.

توخیلی پدری خوبی بودی با سلیقه هنرمند، همیشه عادت داشتی خودت خلق کنی خودت بسازی، من دلم تنگ شده واسه تموم ساختنات، کاش بودی و این قلب لعنتی که شکسته  هر تیکه اش یه جا افتاد رو از نو مرمت میکردی از نو میساختیش دستی روش میکشیدی و میبوسیدیش و  میگفتی بیا باباجان مثل روز اولش نشد اما بازم میتونه کار کنه باید خیلی حواست باشه حساس تر شده ،بیا باباجان دیگه نمیزارم کسی بشکنه قلبتو، قربون قلبت برم ...

من هنوزم حست میکنم لابلای برگ درختا لابلای کارگاه نجاریت و لابلای چوبها حست میکنم وقتی بوی عطر چوب مستم میکنه   حست میکنم با دیدن اون میزو صندلی چوبی پنج سالگیم...

حست میکنم توخونه وقتایی که میرم تو کمد قایم میشم و تا صبح گریه میکنم دستاتو حس میکنم رو سرم که نوازشم میکنی میشنوم صداتو وقتی  که برام لالایی میخونی...

هنوزم میبینمت میبینمت مثل تصویر آخرین باری که از پشت شیشه ماشین در حال حرکت  با بغض تماشات میکردم و تو با خنده های مهربونت برام دست تکون میدادی....

هنوزم بیادتم مثل آخرین باری که بغلم کردی ...

هروقت دلت برام تنگ میشه هروقت دلت میخواد منو ببینی صدام میکنی امروز حس کردم که  صدام زدی صداتو از توی اون صندوقچه شنیدم صداتو شنیدم از لابلای اون میز و صندلی چوبی کوچولو صداتو شنیدم که گفتی باباجان نمیخوای بیای یه سری بزنی بهم دلم برات یذره شده بی معرفت....

دلم گرفت و خجالت کشیدم که امسالم باز شما یادم انداختی و من فراموش کرده بودم 

فراموش کرده بودم هفت روز دیگه تولدته...

من بی معرفتم بیمعرفت ترین دختر دنیا ببخش که داشت یادم میرفت ببخش....



من هنوزم بچه میشم هنوزم بچگی میکنم هنوزم با میز صندلی چوبی که واسم ساختی خاله بازی میکنم...

                                  

۵ موافق ۰ مخالف

وتنحعبییلاهحجکمننورزدد

 کاش میتونستم حذفشون کنم 

کاش قدرت اینو داشتم

کاش بفهمن من اونی نیستم که میبینن

همه دارن اشتباه میبینن یا من اشتباه میکنم!

خسته م از اشتباهی بودن

کاش بشه رفت ، رفت و پشت سرتم نگاه نکرد،رفت دلتنگ همینایی که صبح تا شب آزارت میدن نشد

اصلا من اولشم اومده بودم که برم که فراموش بشم که جز نیستی باشم 

از چسناله متنفرم 

از اینکه نمیدونم دارم چه گوهی میخورم متنفرم

از اینکه هیچی نمیتونه حالمو خوب کنه متنفرم

از اینکه ضعیف شدم

از اینکه هیچ گوشی برای شنیدن نیست خسته م 

از شهرم ،از اتاقم ، از تختم،از تموم  کتابا و کاکتوسام از تموم چیزایی که دارم حتی لباسای تنم حتی خودم ، همه چی هر چیزی حتی این وب لعنتی ، حتی دوستام از همه متنفرم. 

از همه از خانوادم از همه از همه

دلم میخواد تموم افکارمو بالا بیارم خالی بشم از همه چی دلم یه خلا و سکوت زیر آب رو میخواد بدون هیچ صدایی بدون هیچ امواجی سکوت مطلق ترس....


کاکتوسکی از سبزینه های مغزش مینویسد:)
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان